زیر آسمان ممسنی
به نام خداوند انديشه ها خداوند رنگ ورگ وريشه ها
ياد داشت
چه بنويسم؟هنگامي كه انسان سرشار از سرخوشي ها وسرگرمي ها باشد ديگر سري نيست كه سوداگر آن باشد.هنگامي كه درد نباشد دگر درمان به چه كار آيد.سر بي درد را دستمال نمي بندند.وقتي وجود از سوژه ها خالي باشد انديشه ديگر قد نمي دهد,حرفي براي گفتن نيست.
دنياي مالبريز است ازدردهاي ناگفته.دردهايي كه گاه فوران مي كندكشتي سرگردان جامعه ي بشري را دچار طوفاني سهمگين مي سازد.همين دگرگوني هااست كه باعث تولد مضامين بكر وفرهنگهاي پيشتازمي شود.
قلم سرشار از جوهر است،جوهر انسانيت.پس بايد به جوهر،جوهره ي حركت داد.اين جرم عظيمي است كه جوهر را در ميان بلور خشك و ترد در بند كرد.قلم سرشار از تكاپو است،انديشه اي بايد تا به آن پرواز دهد.براي شناخت بايد به انديشه ها و باور ها و فرهنگ هاي بومي توجه كرد.پس قلم اين مسئوليت را به خوبي انجام مي دهد.قلم است كه هستي مي بخشد و جاودان مي گرداند.
اگر به خاطر حرمت قلم نبود هرگز دست به نوشتن نمي يازيدم.وقتي قلمي شكسته،تكه كاغذي نه چندان سپيد به دستم مي رسد ناخود آگاه در وجودم ميلي عظيم فوران مي كند،فيلم هواي هندوستان مي كند،بي اختيار دستم مي لغزد و الفاظ را بر سينه ي كاغذ به هم زنجير مي كند.زنجيري كه يك سر آن بر قلبم و سر ديگر آن بر قلب خوانندگان پيوند مي خورد.
من نويسنده ي خوبي نيستم.آنچه مي خوانيد خاطرات قصه گونه ي دوران كودكي و گوشه هايي از اوايل خدمت مقدس معلمي ام مي باشد كه از دور افتاده ترين نقاط ممسني بزرگ آغاز مي شود.
آنچه نوشته ام همه مستند و از بطن جامعه و زاد گاهم گرفته شده است. گوشه چشمي به سجايا،باور ها و فرهنگ بومي دارد و به گونه اي در لابه لاي بافت اجتماعي پرسه مي زند. نكات دقيق ادبي،اخلاقي ،انتقادي و دقايق اوضاع زمان و طرز ز ندگي و عادات و رسوم و تخيلات و نوع انديشه هاي اين مرز و بوم را باز گو مي كند.من براي خود نوشتم هدفم اين نبود كه روزي اين كاغذ پاره ها را چاپ كنم،اما اصرار دوستان ودانش آموزانم مرا به اين كار واداشت.نمي خواستم چشمان نازنينتان رابا مرور اين خطوط خسته
سازم.اماحال كه نوشته ام به حرمت قلم هم كه شده؛بخوان به يك بار خواندن مي ارزد.
اگر از درد تهي باشي چه بسا گرد ملالت بر جبين مباركتان بنشيند و وجودتان را افسرده سازد چه بسا پشت پاي بي تفاوتي به نوشته هايم بزني چرا كه وجود درد نكشيده با كوچك ترين تلنگري از هم مي پاشد.
ماعشايرزاده ايم.پاي برهنه باليده ايم. پرورده ي درديم،سرشار از احساس با درد گنجشكي به خود مي پيچيم با زخم بال كبوتري دل شكسته مي شويم آنچه را ديديم،آنچه را كشيديم با قلمي نه چندان شيوا با زباني الكن نوشتيم.حال اينجانب قدم اول برداشتم،هرچند چندان محكم نيست. اما نقدو نظرات شما قلم ما راپخته تر مي كند. و راهنمايي هاي شما خوانندگان فهيم ما را به كمل خواهد رسانيد.
هادي فرهادي نورآباد ممسني مرداد77