هدرسه

هَدُرسَه

     

 

      گلنار مشكي را كه با هزار زحمت پر كرده بود زير بغل گرفت و راهي خانه شد ميرزا دراج در حالي كه به تكه چوبي تكيه زده بود به چشمه خيره شده بود چهره زيباي باغستان هاي پارسالي دشت هاي سرسبز را در ذهن خود تداعي مي كرد همه جا خشك و زردو بي رمق بود چهره آبادي چون گلي پژمرده يا چون مشكي خشكيده يا دشتي تفتيده بود درختان چون پير زنان لاغر اندام گوژپشت  پاي لب گور بودند .

    ديگر خبري از همهمه ي شاد گنجشكان نبود.گويا سنگ در ميانشان انداخته بودند چشمه روستا با زور چون ماري كوچك خود را روي زمين مي كشيد.

خدايار برروي تخته سنگي ايستاده بودوفرياد مي كشيد: 

آهاي بچه ها! همه بياييد. مي خواهيم هدرسه كنيم.

 طولي نكشيدكه تعدادي  پشت سر او به راه افتادند هر كدام دو سنگ در دست داشتند و به هم مي زدند مي خواندند:             

-  هَدُرْسَه وَي هدرسه

       حاتم كيسه سفيد بزرگي بر دوش داشت . جلوي در هر خانه اي كه مي رسيدند فرياد خود را بلندتر مي كردند . بچه هاي كوچكتر كه اولين بارشان بود پيشقدم مي شدند و جلوتر مي رفتند و از همه جا بي خبر بودند. در همين هنگام صاحب خانه با جامي  پر از آب در را باز مي كرد و چون باران آب را بر سر آنهافرود مي آورد . هر كه فرصت مي كرد فرار   مي يافت  هر كه تكان نمي خورد خيس آب مي شد . بچه ها بر مي گشتند باز فرياد مي كشيدند:

-  اوشَه دادي نونشَه بِدِه

-  اوشه دادي نونشه بده

    صاحب خانه هم مي رفت و كاسه اي آرد مي آورد و در كيسه ي آنها    مي ريخت ومي گفت: ازبارون چه خبر ؟ سردسته كه كسي نبود مگرخدايار براي خودش ريشي يك دست سفيد ازپشم قوچ قربوني درست كرده بود.جلو مي آمدومانندآدم هاي حسابي بادي به غب غب گلومي انداخت ومي گفت:

- عرض كنم خدمتتون بارون پشت آن كوه ها ست اگرميل خدا باشه
مي خواهيم برويم بياريمش.تازه اين آردهارا براي توشه ي راه جمع
مي كنيم.جلوي در همه خانه ها همين معركه بود خانه اي كه چيز

به آنها نمي داد يا مثل آسمان آن روز بخيل بود،مورد هجوم شعرهاي بچه ها قرار مي گرفت:

-  حوني گدا هيچي ندا

-  حوني گدا هيچي ندا

-  حوني كه خشكِه خشكِه   

-  پرش تيله مشكه...

خانه اي كه دست دل باز بود.از شعرآنها بي نصيب نبود:  

-  حونه ي گچي پر همه چي

-  حونه ي گچي پر همه چي...

    هدرسه تمام شد كيسه ي آرد پر شده بود.حاتم با زور آن را حمل      مي كرد. به خانه قاسم رفتند. عيال قاسم  زن با سليقه اي بود. فوري آردها را در لگني بزرگ ريخت. با كمك چند تا از دختران آبادي خمير كرد. و چند تا گرده درست كرد.هنگامي كه آرد را خمير مي كردند. قاسم يك ريگ كوچك در خمير انداخته بود.گرده هاي نان  پخته شد. همه مشغول خوردن شدند. آن هايي كه خيلي خيس شده بودند مي لرزيدند و مي خوردند. صداي ريگ زير دندان شاكر شنيده شد. به جاي گرده تا توانست كتك مفصلي خورد.اشك از چشمان شاكر سرازير شد.لقمه زهر مارش شده بود.قاسم دلش به رحم آمد. با هزار زحمت  مانع از كتك خوردن شاكر شد.بعد رو به بچه ها كرد و گفت :

-  بچه ها بارون دست  اُسا كريمه.حالا يكي ضامن شاكر  بشه تا شايد خدا دلش به رحم بيايد و بارون بباره.امراله در حالي كه از نوك انگشتانش روغن مي چكيد  گفت:

 -  من ضامنش مي شوم انشا الله پنج روزه بارون مي باره.

با اين حرف بچه ها دست از جان شاكر برداشتند. با خنده و بگو مگوي  به سوي خانه هاي خود به راه افتادند .

      همه منتظر باران بودند.پيرزنان و پيرمردان در نماز دعا مي خواندند و طلب باران مي كردند. چهارمين روز موعود بود .امرالله حسابي ترسيده بود.

اگر باران نمي باريد كتك مفصلي مي خورد.

      عصر بود آسمان چون قير سياه شده بود همه خوشحال بودند و سجده شكر به جا مي آوردند.دانه هاي باران آرام آرام چون عروس نورسيد ه با ناز پا بر زمين مي گذاشتند زمين هم چون روزه داراني تشنه قطره ها را با ولع نوش جان مي كرد.

      آن شب تا سحر باراني بود.روز بعد هم باران بند نيامد. سه روز پياپي باران مي باريد.هيچ كس مجال بيرون رفتن از خانه را نداشت. دره وسط آبادي مي  خروشيدوسنگ هاي درشت رابر روي هم مي غلتانيد.

     سقف خانه ي قاسم مانند كف آردبيز بود.جاي آباد نداشت.بوگرد نشده بود. حسابي چكه مي كرد. هرچه پاتيل ، كاسه و ظرف داشتند زير چكه ها گذاشتند.اما باز هم كم بود. ديگر چيزي نبود كه زير چكه هاي سقف بگذارند. با ناراحتي سر به سوي آسمان بلند كرد و گفت خدايا :    

                         اَوشَه دادي، جُوم شَه  بِده

 

 

ممسني سيدعبدالله آذرماه 74

هادي فرهادي

گرگ هاي گرسنه

                                    

 

گرگ هاي گرسنه

   

 

       باد زوزه كشان پنجه بر درختان عريان مي كشيد.كولاك بيداد مي كرد. برفها چون ساچمه هاي تفنگ بر سر و صورتم كوبيده مي شدند صحرا سپيدي بي پايان  بود پاهايم بي حس شده بودند بدنم بي رمق چشمهايم  سياهي مي رفت برف زده شده بودم پاهايم چون كوهي سنگيني مي كرد و روي برف ها كشيده مي شد. اندكي ايستادم پاهايم را ماليدم شايد جان بگيرند خوب كه نگاه كردم ديدم يك لنگه كفش بيشتر به پا ندارم به عقب برگشتم.لنگه ديگررا در جا پاهايم زير برف جا گذاشته بودم  ديگر از پا افتاده بودم  نفسم بالا نمي آمد كم كم داشتم بي حس مي شدم بدنم مورمورمــــي شد.تمام خاطرات و آرزوهايم چون سربازاني شكست خورده جلوي چشمانم مي گذشتندمنگ منگ بودم .

     ناگهان زوزه گرگي مرا به خود آورد تكاني خوردم گويا جان به بدنم تزريق شده بود با صداي گرگ ديگري بيشتر دستپاچه شدم بر سرعت خود افزودم بدنم مي لرزيد هم از ترس گرگ ها و هم از سوز سرما . چند متري كه آمدم نگاهي به اطراف انداختم بجز دشتي سپيد و درختان سپيد پوش چيزي جلوه نمي كرد كوله پشتي ام را محكم كردم و خود را با سرعت به تپه اي رساندم باز صداي زوزه گرگي رويم را به عقب برگرداند زوزه ها هرچه بيشتر مي شد نشان مي داد گرگها دارند نزديك مي شوند ناچار  با زحمت از بلوطي بالا رفتم كوله پشتي ام را به يك شاخه ي شكسته آويزان كردم كمي سبك شدم صداي ضربان قلبم را مي شنيدم درخت كهنسال زير پايم مي لرزيد.

     سه گرگ قوي هيكل هر كدام دو برابر يك سگ بودند با دهان هاي باز غرش كنان خود را به پاي درخت رساندند گرگ ها به طرف من هجوم مي آوردند كمي از درخت بالا مي آمدند اما باز به زمين مي افتادند راهي نداشتم جز فرياد چند مرتبه با صداي بلند فرياد كردم كمك خواستم اما كو فرياد رسي.گرگ ها مصمم بودند در حدود ربع ساعت به همين منوال گذشت گرگ ها خسته شده بودند دوتا زير درخت غرغر مي كردند و دور درخت مي چرخيدند. يكي از آن ها روي تپه ي نزديك كشيك مي زد .

      خورشيد در هواي غبار آلودبه سختي نفس مي كشيد. كم كم به وصال كوه سپيد پوش مي رسيد. بدنم به شدت  مي لرزيد. با نزديك شدن غروب و مصممي گرگ ها پاك نا اميد شده بودم اگر از درخت پايين     مي آمدم طعمه ي گرگ ها مي شدم و اگر مي ماندم از سوز سرما به چوبي

خشك تبديل مي شدم نا اميد چون كبوتري سر به زير پر فرو بردم هنوز صداي دلنشين آقاي خلفي معلم كلاس سوم ابتدايي ام چون ناقوسي در گوشم طنين مي انداخت. موقعي شعر مي خواند؛ گويا افسون مي شد حركاتش حساب شده و آرام بود، صورتش گل مي انداخت؛ مي خواند، وچه قدر دلنشين مي خواند:

شنيدستم كه شهبازي كهنسال                        كبوتر بجه اي را كرد دنبال...

نشست و سر به زير پر فرو برد                          كه كي چنگال بازش مي كندخورد... 

هفته ي پيش همين درس را تدريس كردم.

به ناچار مانند همان كبوتر سر به زير پر فرو بردم.

     در عالم نا اميدي فكري چون صاعقه به مغزم خورد. نگاهي به كوله پشتي انداختم  كه آويزان بود وبه دور خود مي چرخيد. لبخندي زدم. بله  شيشه ي الكلي خود را در كوله پشتي نشان مي داد.جرقه اي كم سو در اعماق وجودم روشن شد. الكل رابراي چراغ توري ام خريده بودم.بي درنگ چند تكه چوب خشك ازدرخت شكستم شال گردنم را دور آن پيچاندم و كمي الكل  روي آن ريختم كبريتي از كوله پشتي ام در آوردم و چوب ها را آتش زدم. گرگ ها همچنان منتظر تسليم شدن من بودند. مشعل در دستم با جرق جرق شروع به سوختن كرد. زير پا هايم مهما ن هاي مزاحم خواني گسترده بودند وانتظار وليمه بودند.شيشه ي الكل را روي گرگ زير پايم سرازير كردم گرگ كه به الكل آلوده شده بود تكاني به خود داد خشمناك به سويم هجوم آورد.از فرصت استفاده كردم چوب هاي مشتعل را روي گرگ انداختم.گرگ بي درنگ آتش گرفت و شروع به ناله كرد هرچه مي دويد آتش 

بيشتر شعله ور مي شد. دو گرگ ديگر با ديدن اين صحنه پا به فرار گذاشتند.

     گرگ همچنان مي سوخت و كم كم از حركت باز مي ايستاد و از پاي مي افتاد.از درخت پايين آمدم در حالي كه با خود زمزمه مي كردم:

  در نا اميدي بسي اميد است ...

 

                          

 

بهمن 73ده چير(پيراشكفت)ممسني

هادي فرهادي

                                    

 

طوطي و بقال

طوطي و بقال

 درس هفتم

 

توضيحاتي مختصر در باره‌ي دو اصطلاح

آ ) قياس : قياس در لغت ، به معني اندازه گرفتن دو چيز يا دو چيز را با هم سنجيدن است و در اصطلاح ، يكي از انواع استدلال است كه ذهن را از كلي به جزيي يا از اصل به نتيجه برساند ، مثلا اگر بخواهيم در يك مقاله در باره‌ي تربيت پذيري كودك ، استدلال كنيم ، از دو مقدمه كمك مي‌گيريم :

مقدمه‌ي اول »»»»انسان ، تربيت‌پذير است

                                              مقدمه ي دوم »»»»كودك، انسان است

                                              نتيجه       »»»» كودك ، تربيت‌پذير است

 البته هميشه از قياس به درستي استفاده نمي‌شود، از جمله خطاهايي كه در كاربرد قياس پيش مي‌آيد، يكي آن است كه دو موضوع را كه در اصل ، هيچ ارتباطي با هم ندارند ، مقايسه كنيم . مانند داستان طوطي و بقال كه طوطي ، هر سر طاسي را كه مي‌بيند ، گمان مي‌برد او هم مانند خودش روغن ريخته و ضربه‌ي بقال راغ خورده‌است .در منطق ، به اين مقايسه‌هاي نابه‌جا قياس مع‌الفارق مي‌گويند . طنز‌پردازان از اين شيوه براي طنز‌نويسي ، بهره مي‌گيرند .

 

ب ) جولقي : جولق (به فتح ل ) ، معرب كلمه‌ي جولخ ( به فتح ل ) است . جولخ نوعي از بافته‌ي پشمينه است كه اكثر ، از آن خورجين و جوال مي سازند. در عهد مولانا در قونيه و شام و مصر ، به درويشاني جولقي مي‌گفته‌اند كه سر و روي مي‌تراشيده‌اند و با سر بيمو لباس ساده‌اي از جوال سبز ، مي پوشيده‌اند . ظاهرا شيخ حسن جوالقي كه در 622 هـ.ق در دمشق وفات يافت، اين طريقت را بنياد نهاده‌است . درمتون فارسي ، اين كلمه به معني درويش و گداي ژنده‌پوش به كار رفته‌است .

توضيحات متن درس هفتم

ب 4 ) روغن گل : روغن گل سرخ كه در طب سنتي كاربرد داشته‌است .

ب 5 ) خواجه‌اش : صاحبش (صاحب طوطي )   خواجه‌وش : با متانت و بزرگي

ب 8 ) معني بيت : بقال از شدت اندوه ، ريش خود را مي كند و مي‌گفت : افسوس كه آفتاب دولتم (نواي طوطي ) زير ابر ، نهان شد (از بين رفت )

ب 13 ) معني بيت : روزي درويشي سربرهنه از آن جا مي‌گذشت كه سرش مانند پشت طاس و تشت ، صاف بود .

ب 16 ) صاحب‌دلق : درويش (پشمينه‌پوش )  دلق : نوعي لباس پشمي كه درويشان مي‌پوشند .

ب 19 ) معني بيت : زنبور عسل و زنبور زرد از يك محل ، شيره مي‌خورند ولي در يكي تبديل به نيش مي‌شود و در ديگري تبديل به عسل .

ب 20 ) معني بيت : آهوي معمولي وآهوي ختني هر دو آب وگياه مي‌خورند ولي از يكي سرگين حاصل مي‌شود واز ديگري مشك ناب .

ب 21 ) معني بيت : ني معمولي و ني‌شكر هر دو از يك‌جا سيراب مي‌شوند ولي يكي ميان‌تهي است و از ديگري شكر به دست مي‌آيد .

ب 22 ) معني بيت : نظير اين مثال‌هاي متشابه ، بسيار است اما با يك‌ديگر ، تفاوت فراوان دارند .

ب 23 ) معني بيت : به دليل اين كه بسياري از مردم ، ظاهري انساني و وجودي شيطاني دارند ، شايسته نيست كه با هر كس دست دوستي بدهيم .

 

پاسخ خود‌آزمايي‌هاي درس هفتم

1 ) با بيت‌هاي 17 و19و 20 و 21 ارتباط معنايي دارد اما بيش‌ترين رابطه‌ي آن با بيت 17 است ( يعني تشابه و همانندي ميان پديده‌ها نمي‌تواند دليل يگانگي آن‌ها باشد .

2 ) اين داستان به ما مي‌آموزد كه هنگام مشاهده‌ي همانندي‌هاي دو پديده ، شتاب‌زده و سطحي و غير منطقي ، قضاوت نكنيم .بيت نيز به ما مي‌آموزد ظاهر انسان‌ها نشاگر باطن آن‌ها نيست .(تشابه ظاهري انسان‌هاي شيطان‌صفت و اهل حقيقت ، نبايد ما را به گمراهي بكشاند.)

3 ) زيرا درويش را فقط به خاطر شباهتي ظاهري ، مانند خود پنداشته‌بود .

4 ) الف : نمونه از مثنوي مولوي

             كودكي در پيش تابوت پدر      زار مي‌ناليد و برمي‌كوفت سر

             كاي پدر آخر كجايت مي‌برند   تا تو را در زير خاكي بفشرند

             مي‌برندت خانه‌ي تنگ و زحير   نه دراو قالي و نه در وي حصير

            ني چراغي در شب و نه روز نان   ني دراو بوي طعام ونه نشان

            زين نسق اوصاف خانه مي‌شمرد    وز دو ديده اشك خونين مي‌فشرد

             گفت جوحي با پدر اي ارجمند     والله اين را خانه‌ي ما مي‌برند

             گفت جوحي را پدر ابله مشو      گفت اي بابا نشاني‌ها شنو

            ني حصير و نه چراغ و نه طعام       نه درش معمور و نه صحن و نه بام

ب : نمونه‌اي از ادبيات فرانسه

      صاحب رستوراني طوطي خود را در جلو در ورودي رستوران مي‌آويزد رهگذران شوخ‌طبع ، اين جمله را به طوطي مي‌آموزند:“ نوشيدني اين رستوران گوارا نيست” تكرار پيوسته‌ي اين عبارت از جانب طوطي ، مشتريان مهمان‌سرا را كاهش مي‌دهد وصاحب مهمان‌سرا از خشم ، طوطي را به آب مي‌اندازد ، سپس دلش به حال طوطي مي‌سوزد و او را از آب بيرون مي‌آورد و در كنار آتش مي‌گذارد تا پر وبالش را خشك كند . در همين هنگام ، بره‌اي به آب مي‌افتد و طوطي خطاب به بره مي‌گويد: “ مگر تو هم گفته‌اي كه نوشيدني اين رستوران گوارا نيست ؟” ( نيكلسون ، معتقد است كه داستان طوطي وبقال ،نخستين ماخذ شرقي است كه در ادبيات غرب راه يافته و در فرهنگ عامه تاثير كرده‌است ، احتمالا منظور وي همين حكايت فرانسوي است كه به داستان مولوي ، شباهت فراوان دارد . )

 

در تهيه‌ي اين مجموعه ، از منابع زير ، استفاده شده‌است

1)      فرهنگ اصطلاحات ادبي : سيما داد

2)       از صبا تا نيما (جلد 1و2 ) : يحي آرين پور

3)       لغت‌نامه‌ي دهخدا

4)       فرهنگ معين

5)       ماه‌نامه‌ي ادبستان ، شماره‌هاي 35و47

6)       مثنوي مولوي به تصحيح نيكلسون

7)       شرح جامع مثنوي معنوي (دفتر اول ) : كريم زماني

8)       سر ني (جلد 1و2 ) : عبدالحسين زرين كوب

9)       فرهنگ لغات و تعبيرات مثنوي : سيد صادق گوهرين

10)     زبان فارسي 5 عمومي چاپ 1378

11)     زبان فارسي 5 تخصصي چاپ 1378 

 

ممسني

هادي فرهادي ۱۲/۸/۸۶

مير علمدار

دبيران ادبيات 1 متوسطه

مير علمدار

تعزيه و تاريخچه‌ي آن

 

          تعزيه در لغت به معني عزاداري وروضه‌خواني است ودر اصطلاح، نوعي نمايش مذهبي است كه از دير‌باز، بين شيعيان اجرا مي‌شده‌است. معادل اروپايي اين واژه passianplay است كه به نمايش‌هاي پرشور مذهبي كه به بيان رنج‌هاي عيسي (ع‌) مي‌پردازند، اطلاق مي‌شود.

       موضوع تعزيه ذكر مصايبي است كه بر خاندان پيامبر اسلام (ص) رفته‌است اما اصلي تعزيه كه در ايام محرم اجرا مي‌شود،

مربوط به شهادت امام حسين (ع) و يارانش در واقعه‌ي كربلا است.

      مي‌دانيم كه اروپاييان ادبيات جهان را به چهار نوع ادبي (نمايشي، حماسي، غنايي و تعليمي) دسته‌بندي مي‌كنند، بر پايه‌ي اين دسته‌بندي، بايد تعزيه را در ادبيات نمايشي جاي داد. بنابراين مي‌توان‌گفت كه فن نمايش در ايران تا پيش از دوره‌ي قاجاريه به شبيه‌خواني( تعزيه ) منحصر مي‌شده‌است، به‌عبارت ديگر، تعزيه قديمي‌ترين نوع ادب نمايشي در ايران است .

       تعزيه ظاهرا ، در ابتدا به ابتكار احمدبن‌بويه (معزالدوله ) از پادشاهان سلسله‌ي ايراني آل‌بويه كه 320-448هجري قمري در ايران حكومت مي‌كردند، پديد آمد . معزالدوله كه شيعه‌مذهب بود، پس از تصرف بغداد و تسليم خلافت عباسي دستور داد هر ساله ده روز اول محرم، بازار بغداد تعطيل شود ومردم به عزاداري بپردازند . ظاهرا تعزيه‌ها در اين دوره صامت بوده و افراد نمايش با لباس‌هاي مناسب سوار و پياده خود‌نمايي مي‌كرده‌اند .

       در دوره‌ي سلجوقيان اين رسم، جنبه‌ي عمومي‌تري پيدا‌كرد و به صورت اجراي شبيه‌خواني درآمد و با شعر و آواز همراه شد كه مي‌توان آن را ملودرام (melodrama) ناميد. در مرحله‌ي بعد،گفت‌وگو نيز به شبيه خواني افزوده‌شد . بنابرين ، تعزيه سه مرحله‌ي تكاملي داشته‌است : اجراي صامت ، شبيه‌خواني همراه با شعر و آواز و افزوده‌شدن گفت‌وگو .                            اگرچه شبيه‌خواني در عصر صفويه همچنان در ايام محرم رايج بود ، تكامل آن دردوران ناصرالدين‌شاه قاجار اتفاق افتاد . احتمالا، مشاهدات شاه در سفرهاي خود از تئاترهاي اروپا در پيشرفت كار تعزيه بي‌تاثير نبوده‌است .

 متن تعزيه‌نامه‌ها در ازمنه‌ي نسبتا اخير تهيه شده است ومعمولا مطالب آن‌ها نوشته‌نمي‌شده و تنها ، روي ورقه‌اي براي تعزيه‌خوانان يادداشت مي‌شده‌است ، بنابراين غالبا نام مؤلفان آن‌ها بر ما مجهول مانده‌است. بعضي از اين تعزيه‌ها را دانشمندان اروپايي، ترجمه و چاپ كرده‌اند از جمله مجموعه ي متعلق به فتحعلي‌شاه قاجار ، مركب از سي‌وسه مجلس كه مترجمان آن الكساندر‌خودسكو ، شارل‌ويروللو و روبرهانري هستند . كسان ديگري مانند كريمسكي و برتلس و ويليام‌بنجامين نيز تاليفاتي درباره‌ي تعزيه‌هاي ايراني دارند . از ميان تعزيه‌شناسان ايراني هم مي‌توان دكتر عنايت‌الله شهيدي ، صادق همايوني ، جابر عناصري ، بهرام بيضايي و زهرا اقبال را نام برد .

صحنه‌ي نمايش در تعزيه ، عبارت از سكوي مدور يا چهار گوش بود كه تماشاگران بر گرد آن مي‌نشستند. زنان در تعزيه نقشي نداشتند و نقش آنان را جوانان كم سن و سال ايفا مي‌كردند.در تعزيه بزك معمول نبود ، شبيه‌خوانان انبيا يا موافق‌خوانان ، لباس سبز بر تن مي‌كردند و اشقيا يا مخالف‌خوانان ، لباس قرمز . ساز‌هاي معمول تعزيه ، كوس ، دهل ، سرنا، كرنا، شيپور، سنج، ني، قره‌ني و طبل بود.

شبيه‌خواني‌ها بيشتر جنبه‌ي عزاداري داشته ولي شبيه‌خواني‌هاي خنده داري هم بوده كه از آن جمله است عروسي قريش ، سليمان وبلقيس و امپراتور و والي شام .                                                                                                  

 

 متن درس چهارم

صفحه‌ي 26 بيت 5 ) بهترم از جان : بهتر از جان من

صفحه‌ي 26 بيت 7 ) نه همين آب ز مهريه‌ي زهراست : اشاره به سخن پيامبر(ص) كه فرات را مهريه‌ي فاطمه(س) مي‌داند. در اين بيت از زبان امام حسين(ع) گفته‌مي‌شود : من از آب رودخانه‌اي (فرات) منع مي‌شوم كه مهريه ي مادرم فاطمه(س) است .  

ص 26 ب 8 ) شقاوت‌شعار : سنگ‌دل در سخن و رفتار

ص 26 ب 9 ) فرزند خيرالانام : فرزند پيامبر ( منظور امام حسين است )

ص 26 ب 10 و 11 ) زعم : گمان   اين پر گناه : يزيد   معني : گرچه يزيد گناه‌كار ، سياه‌كاري و سركشي فراواني نموده به گمان شما طفلان من چه گناهي دارند كه در كنار آب ، از تشنگي جان دهند؟

ص 27 ب 1 ) ناوك : تير

ص 27 ب 5 ) چرايي ديده تر : چرا گريان هستي ؟

ص 27 ب 6 ) عالمين : دو جهان (مثني است )

ص 27 ب 7 ) دشت وهامون : منظور ، صحراي كربلا است .

ص 27 ب 9 ) مصراع دوم : ديگر برگشتن به سوي خيمه نصيب ما نمي‌شود .

ص 28 ب 1 ) در اين بيت، عيب قافيه وجود دارد زيرا اگر واژه‌ي “ امروز ” را رديف فرض كنيم، پيش از آن ، قافيه‌اي ديده نمي‌شود .

ص 28 ب 2 )  مصراع دوم، اشكال وزني دارد واج “ م ” در واژه‌ي “ شويم ” وزن را برهم زده است .  شرار ( به كسر “ش” ) به معني بدي‌ها و بدي كردن است اما در اينجا به غلط ، به معني بدكاران به‌كار رفته‌است .

ص 28 ب 3 ) پا در ركاب نهادن : سوار شدن خسرو گردون : شاه آسمان = خورشيد ( استعاره از امام حسين(ع) است . وقار من: مايه‌ي سنگيني و ارزش من

ص 28 ب 5 ) تنهاييم ، با سه هجا خوانده‌شود ( تن / ها / ييم )

ص 28 ب 6 ) معني بيت : اي فاطمه اگر در صحراي شورانگيز كربلا حضور داشتي و غبار از چهره‌ي حسين(ع) مي‌زدودي چه مي‌شد ؟ ( اي كاش حضور داشتي )

ص 29 ب 1 ) در شهادتم تاخير شده و ديگر نمي‌توانم بردباري كنم

ص 29 ب 3 ) وقتي پرچم پيروزي ( حكومت عادلانه‌ي مرا ) برپا كردي ، در ميدان جنگ ، مرا همراهي كن .

ص 29 ب 4 ) رنگ : رنگين ( خون‌رنگ )

ص 29 ب 6 ) از زاري : با رنج و اندوه     نيك : كاملا 

ص 29 ب 10 ) بيت ، قافيه ندارد .

ص29 ب 11 ) مصراع دوم : اي حسين اگر جان فداي تو كنم ، نشانه‌ي خوش بختي من است .

ص 30ب 2 ) اين صفحه : سپاه دشمن ( صفحه : صحنه‌ي جنگ )                                                                  ص 30 ب 3 ) ماوا كني : منزل بگزيني ( بربالين من بنشيني )                                                                        ص 30 ب 6 ) اصل بيت از سعدي است با فعل بگريم به جاي بگرييم                                                               ص 30 ب 7 ) ناكس : يزيد و يارانش                                                                                                ص 30 ب 8 ) ننگ و نام : آبرو و حيثيت                                                                                                 ص 30 ب 9 ) عالم ذر (zar) : جهاني كه ابناء بشر چون ذرات از پشت آدم ابوالبشر بيرون شده وخداي تعالي آنان را به اقرار و اعتراف وجود خويش واداشت ( در اين بيت به معني جهان است ) معني بيت : شما(يزيديان) در جهان به خدا شرك ورزيده وبا رسول خدا دشمني كرديد .                                                                                                               ص 31 ب 1 ) جوي : به اندازه‌ي يك جو (ذره‌اي ) معني مصراع دوم : شهادت را از پدرانم به ارث برده‌ام                       ص 31 ب 2 ) جهان‌آفرين : خداوند  مصراع دوم را با توجه به اين كه بين جهان و آفرين ، فاصله وجود دارد ، نه نيم‌فاصله ، به دو شكل مي‌توان خواند : الف) كه خداوند بر من آفرين گويد ب) كه جهان (مجاز از مردم جهان ) بارها بر من آفرين گويند. ص 31 ب 3 ) مظهرالعجايب : مايه‌ي شگفتي (منظور ، امام علي (ع) )  والي‌الولي : صاحب دوستي و ولايت                           باب : مخفف بابا              تاج‌دار : پادشاه ( در اين جا ، امام علي كه مايه‌ي افتخار است )                                                                    ص 31 ب 4 ) معني بيت : اي ابن سعد ستم‌كار از ما امان ( پناه ) بخواه زيرا قيامت آغاز شده‌است ( برملا در اين بيت،در معني،  زايد است )                                                                                                                              ص 31 ب 5 ) ظلمت : در اين جا به معني مرگ است  مطلع نورين : دو خاستگاه نور ( دو چهره‌ي نوراني )                  ص 31 ب 6 ) امام زمان : امام حسين (ع )   گروه جبان : سپاه بي جرات ( ترسو )                                              ص 31 ب 7 و8 ) در اين دو بيت، اگر واژه‌ي الحذر را رديف بگيريم ، قافيه وجود ندارد زيرا زيرا قافيه بايد بي‌فاصله ، پيش از رديف قرار گيرد . همچنين ، حرف اضافه‌ي به ، قبل از كلمه‌ي داد ، حذف شده‌است .

ص 31 ب 9 ) گبر : زرتشتي (در اين‌جا نامسلمان و كافر )    دغا : ناراست ، نيرنگ‌باز  ( با اين كه شمر و ابن‌سعد ، هردو روياروي امام حسين(ع) هستند ، اما شمر ، ابن‌سعد را با صفات ناپسند گبر و دغا خطاب مي‌كند و اين از ويژگي‌هاي تعزيه است. )

ص 32 ب 2 ) شه دين : حسين(ع)     خوش نوكري : براي او يار با وفايي هستي .

ص 32 ب 3 ) اگر دوست واقعي او هستي ، خاك راهگذار او شو ( فداي او شو ) يا او را سيراب كن و يا به خاطر او كشته شو .

ص32 ب 4 ) مصراع اول : هر لحظه خداوند را ستايش مي‌كنم زيرا مرا خوش‌بخت نموده‌است ( منظور از نيك‌اختري ، دست‌يابي به درجه‌ي شهادت است .)  توجه :  حرف “ن ” در واژه‌ي حسين در وزن  اين بيت ، زايد است .

ص 32 ب 5 ) دو واژه‌ي يا و الا  در نوشتار ، قافيه هستند و در تلفظ ، نمي‌توانند قافيه باشند بنابراين الله  تكرار قافيه است .

ص 32 ب 6 ) مصراع اول : اي مايه‌ي اميدواري دوستان

 

پاسخ خودآزمايي‌هاي درس چهارم

 

1)      ص 31 ب 7 و 8       ص 32 ب 5                   ص 29 ب 10                           ص 28 ب 1

 

2)      الف : ص 31 ب 5 ( شمر ، عباس و حسين را خاستگاه نور ( مطلع نورين ) مي‌داند .)

 

      ب : ص 31 ب 6 ( عمر سعد ، حسين(ع) را امام مسلمانان مي‌داند .

   توضيح اين كه اين ويژگي، نشانه‌ي ارادت فراوان سازندگان تعزيه به حسين(ع) ويارانش است زيرا انان حاضر نيستند حتي درگفتار دشمنان امام نيز ، ايشان را كوچك و به‌ناحق جلوه دهند .

3 ) بين تئاتر وتعزيه تفاوت‌هاي فراواني وجود دارد ، ازجمله : آ ) موضوع تئاتر متنوع است وموضوع تعزيه مشخص  ب ) تئاتر در جايگاه ويژه‌اي اجرا مي‌شود اما تعزيه جايگاه خاصي ندارد . پ ) تعزيه معمولا در زمان‌هاي مشخصي ( سوكواري‌هاي مذهبي ) اجرا مي‌شود اما اجراي تئاتر ، درهر زماني رايج است . ت ) تئاتر خاستگاه اروپايي دارد و تعزيه خاستگاه ايراني  ث ) درايران، سابقه‌ي تعزيه بسيار بيش‌تر از تئاتر است . و .

 

توضيحي مختصر در باره‌ي نمايش روحوضي

                                                                                                                                                                                                                                          نمايش روحوضي به نمايش هايي گفته مي شد كه در محدوده يك قرن، سه ربع قرن يا نيم قرن پيش، به مناسبت مجالس شادماني، به خصوص عروسي، روي تخت حوض انجام مي شده است. اغلب خانه ها در گذشته حوض داشته اند؛ اين حوض را تخته پوش مي كردند و چون يك مقدار از سطح زمين بلندتر بود، حالت سكويي را پيدا مي كرد. روي اين سكو نمايش هاي شادي آور اجرا مي كردند. به همين جهت اين نمايش ها را تخت حوضي يا روحوضي اسم گذاشتند.
پيش ترهابه اين نمايش ها تقليد يا مضحكه مي گفتند. نمايش هاي تقليد بنا به نوشته آقاي بيضايي در كتاب نمايش در ايران، «به دو دسته تقسيم مي شوند، كچلك بازي و بقال بازي. بقال بازي تا اواخر دوره قاجار وجود داشت. ظاهرا روحوضي از دل بقال بازي بيرون آمده است. گزارش هايي كه راجع به تاتر «كريم شيره اي» در حضور ناصرالدين شاه نوشته شده، وضعيتي مشابه روحوضي را به تصوير مي كشد.

  

    منابع

1)      فرهنگ اصطلاحات ادبي : سيما داد

2)       از صبا تا نيما (جلد 1و2 ) : يحي آرين پور

3)       لغت‌نامه‌ي دهخدا

4)       فرهنگ معين

5)       ماه‌نامه‌ي ادبستان ، شماره‌هاي 35و47

۶)     زبان فارسي 5 عمومي چاپ 1378

۷)    زبان فارسي 5 تخصصي چاپ 1378

پدرام وجودتان

۱۲/۸/۸۶ هادي فرهادي

داستان

 

نون و حلوا

 

 

         سوز سرما چون تيغ بر دست هايمان كشيده مي شد.هوا ليل ليل بود.انگشت در چشم نمي رفت صداي دسته گنجشكي در ميان بلوط ها شنيده مي شد كه مناجات مي خواندند.كبك نري پا ريشه ي قلعه سفيد قاقمه قاقمه              مي خواند.بوي بادام هاوعلف هاي وحشي نفس صبح را معطر كرده بود.

     هشت نه نفربوديم.كتاب زيربغل درعالم خواب وبيداري راه مي رفتيم.هيچ كس چيزي نمي گفت.هر كه هرچه داشت  پوشيده بود.
اسد كت قديمي پدرش راپوشيده بود.حدود يك وجب ونيم برايش بلندتربودوتا زانوانش مي رسيد.كلاه پشمي خوبي برسركيامرث بود.ازهمه ديدني ترسرسيف الله بود كه پدرش به خاطرنبودن ماشين سرتراشي آن را با قيچي به طرز فجيحي كوتاه كرده بود.

گويا تراكتوردرزمين ناهمواري شخم زده بود.همين شيوه ي آرايش سر؛سركوفت و مشكل اساسي برايش شده بود.بچه ها ديگراسمش را صدا نمي زدند.وبه او    _سرچهره اي_ مي گفتند.

     صداي نفس هابه گوش مي رسيد.صداي شروپ وتروپ كفش هاي جوتي خواب سنگلاخ هاي جاده را برهم مي زد.زيرروستاي بهلو گينه اي راآتش زديم تا سردي دست هايمان تسكين يابد.دوباره به راه ادامه داديم.
كم كم به اولين كوچه هاي موركي رسيديم.بيشتر مردم هنوز خواب بودند.بعضي هم گاو و گوسفندهاي خود را بيرون مي آوردند.وارد حياط مدرسه شديم.مدرسه ما ازجمله نخستين وقديمي ترين مدرسه هاي ممسني بود.تك وتوكي ازبچه ها درحياط مدرسه ديده مي شدند.گروه ما جاي مخصوصي براي ايستادن داشتند.قبل ازاينكه زنگ مدرسه به صدا در بيايد به مسجد رفتيم.باغچه ها وپلاستيك هاي ناهار رادرمسجد گذاشتيم چرا كه مسجد خانه ي خداست وهرچيزي درآنجا ازگزندو دستبرد و درامان خواهدبود.هرروز همين آش بود وهمين كاسه.هرصبح راهي مدرسه مي شديم باهزار زحمت وباخط يازده خسته وكوفته سر كلاس حاضر مي شديم .پدرومادرانمان فخر
مي فروختند كه بچه هايشان درس مي خوانندودرآينده براي خودشان كاره اي مي شوند.كلاس كجا،درس كجا، فقط جسممان سر كلاس بود.بعضي
بچه ها چرت مي زدند بعضي ديگر هم درعالمي ديگر سير مي كردند.غروب بازهمين مسافت هفت هشت كيلومتري رامي پيموديم تابه خانه برگرديم.مناي حرف زدن حتي لقمه اي نان خوردن راهم نداشتيم خيلي زودخواب به سراغمان مي آمد.هنوز سربربالين نگذاشته مي خواست برگردي
.به همين خاطردرسي دركارنبود هر ثلث هركدامااز بچه ها چند تا تشديد درست وحسابي درو

مي كردند وتابستان هم استخدام بودند.بعضي از بچه ها كه سابقه دار بودند.

-پدربزرگ- خطاب مي شدند.چرا كه هركلاسي رادوسال تا سه سال مي خواندند.

     آن روز اسد حال وهواي ديگري داشت. درميان راه مي گفت و              مي خنديد.شارژشارژبود.بچه ها ازاين حالت اسد تعجب مي كردند.اسدي كه پشه دردهانش مي مرد چطور شده بود كه امروز بال وپردرآورده بود.

برزين رو به اسد كرد وگفت:

- اسدشالاخيرباشه؛چته كبكت خروس مي خونه!

اسد گفت:

- خرزو مگه شادبودن جرمه. 

     همه ساكت بودند.صداي فس فس جوتي ها شنيده مي شد.بعضي ازكفشها كه حسابي عرق كرده بودند؛صداهاي ديگري مي دادند.

برزين دست بردارنبود مي خواست ته توي قضيه رادربياورد.كمي نزديك تراسد رفت وگفت:

- خرزو من وتو چيزي راازهم پنهان نمي كنيم.اگه چيزي مي دوني به من بگو.

اسد خود راجمع وجوركرد نگاهي به دوروبر انداخت.همه درعالم خواب وبيداري راه مي پيمودند.بچه ها خواب آلوده ترازآن بودند كه متوجه پچ پچ برزين واسد بشوند.

اسد گفت:

- هيچي من امروزنان وحلوا دارم مادرم ديشب برايم حلوا پخته. با شنيدن اين خبر برزين آب دهانش راقورت داد،چشم ودهان خود را بيشتر باز كرد و گفت:

- خوبه منم ظهر نان حلوا مي خورم.

اسد گفت:

- نه همين طوري كه نمي شه بايد يه چيزي بدي. آن دفتر چهل برگي دو خط را بهم بده شريكت مي كنم.

برزين نمي توانست جلوي شكمش رابگيرد.نان وحلوا برايش بره ي بريان بود.پس ازخير دفتر گذشت وآن راازتوبره ي پارچه اي بيرون آوردوبه اسد داد.

     كيامرث زير چشمي آن دو رامي پاييد.خود را از بچه ها عقب كشيدوبه اسدوبرزين نزديك كردوگفت:

- چتونه چرا پچ پچ مي كنيد.براي چه دفترتو به اسد دادي؟

برزين گفت:

- هيچي تو چي كار داري.

كيامرث گفت:

- تو جون به عزرائيل نمي دي چه طوري يك دفتر كامل رابه كسي مي بخشي؟

اسدگفت:

- عوضش ظهرنان وحلوا بهش مي دم.

كيامرث باشنيدن كلمه ي حلواجاني گرفت ولب خشكيده اش راتر كرد وگفت:

- حلوا!! راه با رفيق منم شريكم.

اسدگفت:

- براي بچه ها هيچي نگو يه چيزي بده شريكت مي كنم.

كيامرث گفت:

- چي مي خواي ؟

اسدگفت:

- كلاه پشميت را مي خوام.

كيامرث در دو راهي گير كرده بود،نه مي توانست ازيادگار پدربزگش بگذرد؛ونه مي توانست جلوي شكم صاحب مرده اش رابگيردآخه آن موقع كه همه ناهار چيزي نداشتند مگر تكه ناني خشك وخالي نان وحلوا براي خود يلي بود.

        كيامرث با هزار حسرت وترديد كلاه پشمي اش رااز سر كشيد وتقديم اسد كرد دربين راه با هزار حسرت به ارثيه پدربزرگش كه بر سر اسد خود رانشان مي داد خيره مي شد وآهي ازنهادش برمي خاست مي خواست جلو برود وكلاه را پس  بگيردامابا صداي غرش شكمش عقبگردمي كرد.

طولي نكشيد همه از ماجراي نان وحلوا باخبر شدند.اگر خبري را كيامرث      مي شنيد ديگه از انس گرفته تا جن خبردار مي شدند. بچه ها به او               “ بي بي سي” مي گفتند.حرف تو شكمش بند نبود به قولي دهانش چفت وبند نداشت.هر كسي بادادن چيزي خود را شريك ناهار افسانه اي ظهر كرده بود.

     اسد با اين نان وحلوا حسابي كاسبي راه انداخته بود تو بره اش ازاجناس غرامتي جورواجور پر شده بود.مثل خرجين- عيني غيني- شده بود.

     به موركي رسيديم.ابتدا وارد خانه خدا مسجد بي دروپيكر موركي شديم تا باغچه هاي ناهار رابه دست خدا بسپاريم وآسوده دل به كسب علم بپردازيم.سركلا س بوديم هرچند هيچ روزي هوش وحواس درست وحسابي نداشتيم آن روز پكرتر ازهر روز بوديم هيچ كس نه خوابيد ونه چرت زد.اما كاش بچه ها مي خوابيدند.كاش چرت مي زدند.بيداريي كه ازخواب هم بدتر بود.هوش وحواس ما درمسجد وميان باغچه هاي ناني مخصوصاَ باغچه ي اسد جولان    مي زد.هرزنگ گويا يك سال طول مي كشيد.

     يادش بخير،آقاي عربي دبير ادبيات رو به سيف الله  كرد وگفت:

- سيف الله جان هم خانواده تحصيل چيه؟

سيف الله يك دفعه مثل مارگزيده ها واز همه جا بي خبر بلند شد وگفت:

 - ح ح حلوا.

همه زدند زير خنده.معلم يك كلمه-بتمرگ- نوش جانش كرد.

       سرانجام زنگ ارزشمند استراحت ظهر با ناز شروع به نواختن كرد.زنگي كه هرروز مانند سوزن در مغزها فرو مي رفت.آن روز براي ما چون نواي دلنشين ساز- بلا ل- و آهنگ خيال انگيز- ناصر- خواننده خبر از رسيدن ظهري شيرين تر از حلوا را مي داد.سراز پاي نمي شناختيم.فاصله مدرسه تا مسجد را چون باد پيموديم.كيامرث  يكي از لنگه كفش هايش پاره بود.نمي توانست خوب بدود ناچار پابرهنه مي دويد.درحالي كه كفش هايش را بغل گرفته بود.اولين نفر بود كه به مسجد رسيد.صداي شروپ و تروپ بچه ها دركوچه هاي تنگ موركي شنيده مي شد.گويا چنگيز خان مغول ازسپاهيانش  سان مي ديد. به مسجد رسيديم.ابتدا دست وصورت خود رادرحياط مسجد شستيم.بعد همه با هم از در داخل شديم.درون مسجد بي دروپيكر را نگريستيم با چشماني از حدقه درآمده سر جاي خود خشكمان زد.

     صداي گريه بچه ها بلندتر از همه صداي گريه اسد به گوش مي رسيد.گاوي قوي هيكل در حال بلعيدن ناهار شاهانه ي ما بود. همان نان و حلوايي كه يك روز را به عشقش تحمل كرده بوديم.همان نان وحلوايي كه داروندارمان را به خاطر يك لقمه اش فدا كرده بوديم.

     چيزي از نان وحلوا باقي نمانده بود؛ مگر تكه اي از باغچه ي گل منگلي اسد كه به همراه نان و حلوا بلعيده شده بود.                                              

 

ممسني 19/4/77

هادي فرهادي

زیر آسمان ممسنی

       به نام خداوند انديشه ها              خداوند رنگ ورگ وريشه ها

ياد داشت

    چه بنويسم؟هنگامي كه انسان سرشار از سرخوشي ها وسرگرمي ها باشد ديگر سري نيست كه سوداگر آن باشد.هنگامي كه درد نباشد دگر درمان به چه كار آيد.سر بي درد را دستمال نمي بندند.وقتي وجود از سوژه ها خالي باشد انديشه ديگر قد نمي دهد,حرفي براي گفتن نيست.

       دنياي مالبريز است ازدردهاي ناگفته.دردهايي كه گاه فوران مي كندكشتي سرگردان جامعه ي بشري را دچار طوفاني سهمگين مي سازد.همين دگرگوني هااست كه باعث تولد مضامين بكر وفرهنگهاي پيشتازمي شود.

      قلم سرشار از جوهر است،جوهر انسانيت.پس بايد به جوهر،جوهره ي حركت داد.اين جرم عظيمي است كه جوهر را در ميان بلور خشك و ترد در بند كرد.قلم سرشار از تكاپو است،انديشه اي بايد تا به آن پرواز دهد.براي شناخت بايد به انديشه ها و باور ها و فرهنگ هاي بومي توجه كرد.پس قلم اين مسئوليت را به خوبي انجام       مي دهد.قلم است كه هستي مي بخشد و جاودان مي گرداند.

     اگر به خاطر حرمت قلم نبود هرگز دست به نوشتن نمي يازيدم.وقتي قلمي شكسته،تكه كاغذي نه چندان سپيد به دستم مي رسد ناخود آگاه در وجودم ميلي عظيم فوران مي كند،فيلم هواي هندوستان مي كند،بي اختيار دستم مي لغزد و الفاظ را بر سينه ي كاغذ به هم زنجير مي كند.زنجيري كه يك سر آن بر قلبم و سر ديگر آن بر قلب خوانندگان پيوند مي خورد.

      من نويسنده ي خوبي نيستم.آنچه مي خوانيد خاطرات قصه گونه ي دوران كودكي و گوشه هايي از اوايل خدمت مقدس معلمي ام مي باشد كه از دور افتاده ترين نقاط ممسني بزرگ آغاز مي شود.

      آنچه نوشته ام همه مستند و از بطن جامعه و زاد گاهم گرفته شده است. گوشه چشمي به سجايا،باور ها و فرهنگ بومي دارد و به گونه اي در لابه لاي بافت اجتماعي پرسه مي زند. نكات دقيق ادبي،اخلاقي ،انتقادي و دقايق اوضاع زمان و طرز ز ندگي و عادات و رسوم و تخيلات و نوع انديشه هاي اين مرز و بوم را باز گو مي كند.من براي خود نوشتم هدفم اين نبود كه روزي اين كاغذ پاره ها را چاپ كنم،اما اصرار دوستان ودانش آموزانم مرا به اين كار واداشت.نمي خواستم چشمان نازنينتان رابا مرور اين خطوط خسته    

سازم.اماحال كه نوشته ام به حرمت قلم هم كه شده؛بخوان به يك بار خواندن مي ارزد.

      اگر از درد تهي باشي چه بسا گرد ملالت بر جبين مباركتان بنشيند و وجودتان را افسرده سازد چه بسا پشت پاي بي تفاوتي به نوشته هايم بزني چرا كه وجود درد نكشيده با كوچك ترين تلنگري از هم مي پاشد.

     ماعشايرزاده ايم.پاي برهنه باليده ايم. پرورده ي درديم،سرشار از احساس با درد گنجشكي به خود مي پيچيم با زخم بال كبوتري دل شكسته مي شويم آنچه را ديديم،آنچه را كشيديم با قلمي نه چندان شيوا با زباني الكن نوشتيم.حال اينجانب قدم اول  برداشتم،هرچند چندان محكم نيست. اما نقدو نظرات شما قلم ما راپخته تر مي كند. و راهنمايي هاي شما خوانندگان فهيم ما را به كمل خواهد رسانيد.

 

 

 

                                            هادي فرهادي نورآباد ممسني مرداد77