گرگ هاي گرسنه
گرگ هاي گرسنه
باد زوزه كشان پنجه بر درختان عريان مي كشيد.كولاك بيداد مي كرد. برفها چون ساچمه هاي تفنگ بر سر و صورتم كوبيده مي شدند صحرا سپيدي بي پايان بود پاهايم بي حس شده بودند بدنم بي رمق چشمهايم سياهي مي رفت برف زده شده بودم پاهايم چون كوهي سنگيني مي كرد و روي برف ها كشيده مي شد. اندكي ايستادم پاهايم را ماليدم شايد جان بگيرند خوب كه نگاه كردم ديدم يك لنگه كفش بيشتر به پا ندارم به عقب برگشتم.لنگه ديگررا در جا پاهايم زير برف جا گذاشته بودم ديگر از پا افتاده بودم نفسم بالا نمي آمد كم كم داشتم بي حس مي شدم بدنم مورمورمــــي شد.تمام خاطرات و آرزوهايم چون سربازاني شكست خورده جلوي چشمانم مي گذشتندمنگ منگ بودم .
ناگهان زوزه گرگي مرا به خود آورد تكاني خوردم گويا جان به بدنم تزريق شده بود با صداي گرگ ديگري بيشتر دستپاچه شدم بر سرعت خود افزودم بدنم مي لرزيد هم از ترس گرگ ها و هم از سوز سرما . چند متري كه آمدم نگاهي به اطراف انداختم بجز دشتي سپيد و درختان سپيد پوش چيزي جلوه نمي كرد كوله پشتي ام را محكم كردم و خود را با سرعت به تپه اي رساندم باز صداي زوزه گرگي رويم را به عقب برگرداند زوزه ها هرچه بيشتر مي شد نشان مي داد گرگها دارند نزديك مي شوند ناچار با زحمت از بلوطي بالا رفتم كوله پشتي ام را به يك شاخه ي شكسته آويزان كردم كمي سبك شدم صداي ضربان قلبم را مي شنيدم درخت كهنسال زير پايم مي لرزيد.
سه گرگ قوي هيكل هر كدام دو برابر يك سگ بودند با دهان هاي باز غرش كنان خود را به پاي درخت رساندند گرگ ها به طرف من هجوم مي آوردند كمي از درخت بالا مي آمدند اما باز به زمين مي افتادند راهي نداشتم جز فرياد چند مرتبه با صداي بلند فرياد كردم كمك خواستم اما كو فرياد رسي.گرگ ها مصمم بودند در حدود ربع ساعت به همين منوال گذشت گرگ ها خسته شده بودند دوتا زير درخت غرغر مي كردند و دور درخت مي چرخيدند. يكي از آن ها روي تپه ي نزديك كشيك مي زد .
خورشيد در هواي غبار آلودبه سختي نفس مي كشيد. كم كم به وصال كوه سپيد پوش مي رسيد. بدنم به شدت مي لرزيد. با نزديك شدن غروب و مصممي گرگ ها پاك نا اميد شده بودم اگر از درخت پايين مي آمدم طعمه ي گرگ ها مي شدم و اگر مي ماندم از سوز سرما به چوبي
خشك تبديل مي شدم نا اميد چون كبوتري سر به زير پر فرو بردم هنوز صداي دلنشين آقاي خلفي معلم كلاس سوم ابتدايي ام چون ناقوسي در گوشم طنين مي انداخت. موقعي شعر مي خواند؛ گويا افسون مي شد حركاتش حساب شده و آرام بود، صورتش گل مي انداخت؛ مي خواند، وچه قدر دلنشين مي خواند:
شنيدستم كه شهبازي كهنسال كبوتر بجه اي را كرد دنبال...
نشست و سر به زير پر فرو برد كه كي چنگال بازش مي كندخورد...
هفته ي پيش همين درس را تدريس كردم.
به ناچار مانند همان كبوتر سر به زير پر فرو بردم.
در عالم نا اميدي فكري چون صاعقه به مغزم خورد. نگاهي به كوله پشتي انداختم كه آويزان بود وبه دور خود مي چرخيد. لبخندي زدم. بله شيشه ي الكلي خود را در كوله پشتي نشان مي داد.جرقه اي كم سو در اعماق وجودم روشن شد. الكل رابراي چراغ توري ام خريده بودم.بي درنگ چند تكه چوب خشك ازدرخت شكستم شال گردنم را دور آن پيچاندم و كمي الكل روي آن ريختم كبريتي از كوله پشتي ام در آوردم و چوب ها را آتش زدم. گرگ ها همچنان منتظر تسليم شدن من بودند. مشعل در دستم با جرق جرق شروع به سوختن كرد. زير پا هايم مهما ن هاي مزاحم خواني گسترده بودند وانتظار وليمه بودند.شيشه ي الكل را روي گرگ زير پايم سرازير كردم گرگ كه به الكل آلوده شده بود تكاني به خود داد خشمناك به سويم هجوم آورد.از فرصت استفاده كردم چوب هاي مشتعل را روي گرگ انداختم.گرگ بي درنگ آتش گرفت و شروع به ناله كرد هرچه مي دويد آتش
بيشتر شعله ور مي شد. دو گرگ ديگر با ديدن اين صحنه پا به فرار گذاشتند.
گرگ همچنان مي سوخت و كم كم از حركت باز مي ايستاد و از پاي مي افتاد.از درخت پايين آمدم در حالي كه با خود زمزمه مي كردم:
در نا اميدي بسي اميد است ...
بهمن 73ده چير(پيراشكفت)ممسني
هادي فرهادي