داستان
نون و حلوا
سوز سرما چون تيغ بر دست هايمان كشيده مي شد.هوا ليل ليل بود.انگشت در چشم نمي رفت صداي دسته گنجشكي در ميان بلوط ها شنيده مي شد كه مناجات مي خواندند.كبك نري پا ريشه ي قلعه سفيد قاقمه قاقمه مي خواند.بوي بادام هاوعلف هاي وحشي نفس صبح را معطر كرده بود.
هشت نه نفربوديم.كتاب زيربغل درعالم خواب وبيداري راه مي رفتيم.هيچ كس چيزي نمي گفت.هر كه هرچه داشت پوشيده بود.
اسد كت قديمي پدرش راپوشيده بود.حدود يك وجب ونيم برايش بلندتربودوتا زانوانش مي رسيد.كلاه پشمي خوبي برسركيامرث بود.ازهمه ديدني ترسرسيف الله بود كه پدرش به خاطرنبودن ماشين سرتراشي آن را با قيچي به طرز فجيحي كوتاه كرده بود.
گويا تراكتوردرزمين ناهمواري شخم زده بود.همين شيوه ي آرايش سر؛سركوفت و مشكل اساسي برايش شده بود.بچه ها ديگراسمش را صدا نمي زدند.وبه او _سرچهره اي_ مي گفتند.
صداي نفس هابه گوش مي رسيد.صداي شروپ وتروپ كفش هاي جوتي خواب سنگلاخ هاي جاده را برهم مي زد.زيرروستاي بهلو گينه اي راآتش زديم تا سردي دست هايمان تسكين يابد.دوباره به راه ادامه داديم.
كم كم به اولين كوچه هاي موركي رسيديم.بيشتر مردم هنوز خواب بودند.بعضي هم گاو و گوسفندهاي خود را بيرون مي آوردند.وارد حياط مدرسه شديم.مدرسه ما ازجمله نخستين وقديمي ترين مدرسه هاي ممسني بود.تك وتوكي ازبچه ها درحياط مدرسه ديده مي شدند.گروه ما جاي مخصوصي براي ايستادن داشتند.قبل ازاينكه زنگ مدرسه به صدا در بيايد به مسجد رفتيم.باغچه ها وپلاستيك هاي ناهار رادرمسجد گذاشتيم چرا كه مسجد خانه ي خداست وهرچيزي درآنجا ازگزندو دستبرد و درامان خواهدبود.هرروز همين آش بود وهمين كاسه.هرصبح راهي مدرسه مي شديم باهزار زحمت وباخط يازده خسته وكوفته سر كلاس حاضر مي شديم .پدرومادرانمان فخر
مي فروختند كه بچه هايشان درس مي خوانندودرآينده براي خودشان كاره اي مي شوند.كلاس كجا،درس كجا، فقط جسممان سر كلاس بود.بعضي
بچه ها چرت مي زدند بعضي ديگر هم درعالمي ديگر سير مي كردند.غروب بازهمين مسافت هفت هشت كيلومتري رامي پيموديم تابه خانه برگرديم.مناي حرف زدن حتي لقمه اي نان خوردن راهم نداشتيم خيلي زودخواب به سراغمان مي آمد.هنوز سربربالين نگذاشته مي خواست برگردي.به همين خاطردرسي دركارنبود هر ثلث هركدامااز بچه ها چند تا تشديد درست وحسابي درو
مي كردند وتابستان هم استخدام بودند.بعضي از بچه ها كه سابقه دار بودند.
-پدربزرگ- خطاب مي شدند.چرا كه هركلاسي رادوسال تا سه سال مي خواندند.
آن روز اسد حال وهواي ديگري داشت. درميان راه مي گفت و مي خنديد.شارژشارژبود.بچه ها ازاين حالت اسد تعجب مي كردند.اسدي كه پشه دردهانش مي مرد چطور شده بود كه امروز بال وپردرآورده بود.
برزين رو به اسد كرد وگفت:
- اسدشالاخيرباشه؛چته كبكت خروس مي خونه!
اسد گفت:
- خرزو مگه شادبودن جرمه.
همه ساكت بودند.صداي فس فس جوتي ها شنيده مي شد.بعضي ازكفشها كه حسابي عرق كرده بودند؛صداهاي ديگري مي دادند.
برزين دست بردارنبود مي خواست ته توي قضيه رادربياورد.كمي نزديك تراسد رفت وگفت:
- خرزو من وتو چيزي راازهم پنهان نمي كنيم.اگه چيزي مي دوني به من بگو.
اسد خود راجمع وجوركرد نگاهي به دوروبر انداخت.همه درعالم خواب وبيداري راه مي پيمودند.بچه ها خواب آلوده ترازآن بودند كه متوجه پچ پچ برزين واسد بشوند.
اسد گفت:
- هيچي من امروزنان وحلوا دارم مادرم ديشب برايم حلوا پخته. با شنيدن اين خبر برزين آب دهانش راقورت داد،چشم ودهان خود را بيشتر باز كرد و گفت:
- خوبه منم ظهر نان حلوا مي خورم.
اسد گفت:
- نه همين طوري كه نمي شه بايد يه چيزي بدي. آن دفتر چهل برگي دو خط را بهم بده شريكت مي كنم.
برزين نمي توانست جلوي شكمش رابگيرد.نان وحلوا برايش بره ي بريان بود.پس ازخير دفتر گذشت وآن راازتوبره ي پارچه اي بيرون آوردوبه اسد داد.
كيامرث زير چشمي آن دو رامي پاييد.خود را از بچه ها عقب كشيدوبه اسدوبرزين نزديك كردوگفت:
- چتونه چرا پچ پچ مي كنيد.براي چه دفترتو به اسد دادي؟
برزين گفت:
- هيچي تو چي كار داري.
كيامرث گفت:
- تو جون به عزرائيل نمي دي چه طوري يك دفتر كامل رابه كسي مي بخشي؟
اسدگفت:
- عوضش ظهرنان وحلوا بهش مي دم.
كيامرث باشنيدن كلمه ي حلواجاني گرفت ولب خشكيده اش راتر كرد وگفت:
- حلوا!! راه با رفيق منم شريكم.
اسدگفت:
- براي بچه ها هيچي نگو يه چيزي بده شريكت مي كنم.
كيامرث گفت:
- چي مي خواي ؟
اسدگفت:
- كلاه پشميت را مي خوام.
كيامرث در دو راهي گير كرده بود،نه مي توانست ازيادگار پدربزگش بگذرد؛ونه مي توانست جلوي شكم صاحب مرده اش رابگيردآخه آن موقع كه همه ناهار چيزي نداشتند مگر تكه ناني خشك وخالي نان وحلوا براي خود يلي بود.
كيامرث با هزار حسرت وترديد كلاه پشمي اش رااز سر كشيد وتقديم اسد كرد دربين راه با هزار حسرت به ارثيه پدربزرگش كه بر سر اسد خود رانشان مي داد خيره مي شد وآهي ازنهادش برمي خاست مي خواست جلو برود وكلاه را پس بگيردامابا صداي غرش شكمش عقبگردمي كرد.
طولي نكشيد همه از ماجراي نان وحلوا باخبر شدند.اگر خبري را كيامرث مي شنيد ديگه از انس گرفته تا جن خبردار مي شدند. بچه ها به او “ بي بي سي” مي گفتند.حرف تو شكمش بند نبود به قولي دهانش چفت وبند نداشت.هر كسي بادادن چيزي خود را شريك ناهار افسانه اي ظهر كرده بود.
اسد با اين نان وحلوا حسابي كاسبي راه انداخته بود تو بره اش ازاجناس غرامتي جورواجور پر شده بود.مثل خرجين- عيني غيني- شده بود.
به موركي رسيديم.ابتدا وارد خانه خدا مسجد بي دروپيكر موركي شديم تا باغچه هاي ناهار رابه دست خدا بسپاريم وآسوده دل به كسب علم بپردازيم.سركلا س بوديم هرچند هيچ روزي هوش وحواس درست وحسابي نداشتيم آن روز پكرتر ازهر روز بوديم هيچ كس نه خوابيد ونه چرت زد.اما كاش بچه ها مي خوابيدند.كاش چرت مي زدند.بيداريي كه ازخواب هم بدتر بود.هوش وحواس ما درمسجد وميان باغچه هاي ناني مخصوصاَ باغچه ي اسد جولان مي زد.هرزنگ گويا يك سال طول مي كشيد.
يادش بخير،آقاي عربي دبير ادبيات رو به سيف الله كرد وگفت:
- سيف الله جان هم خانواده تحصيل چيه؟
سيف الله يك دفعه مثل مارگزيده ها واز همه جا بي خبر بلند شد وگفت:
- ح ح حلوا.
همه زدند زير خنده.معلم يك كلمه-بتمرگ- نوش جانش كرد.
سرانجام زنگ ارزشمند استراحت ظهر با ناز شروع به نواختن كرد.زنگي كه هرروز مانند سوزن در مغزها فرو مي رفت.آن روز براي ما چون نواي دلنشين ساز- بلا ل- و آهنگ خيال انگيز- ناصر- خواننده خبر از رسيدن ظهري شيرين تر از حلوا را مي داد.سراز پاي نمي شناختيم.فاصله مدرسه تا مسجد را چون باد پيموديم.كيامرث يكي از لنگه كفش هايش پاره بود.نمي توانست خوب بدود ناچار پابرهنه مي دويد.درحالي كه كفش هايش را بغل گرفته بود.اولين نفر بود كه به مسجد رسيد.صداي شروپ و تروپ بچه ها دركوچه هاي تنگ موركي شنيده مي شد.گويا چنگيز خان مغول ازسپاهيانش سان مي ديد. به مسجد رسيديم.ابتدا دست وصورت خود رادرحياط مسجد شستيم.بعد همه با هم از در داخل شديم.درون مسجد بي دروپيكر را نگريستيم با چشماني از حدقه درآمده سر جاي خود خشكمان زد.
صداي گريه بچه ها بلندتر از همه صداي گريه اسد به گوش مي رسيد.گاوي قوي هيكل در حال بلعيدن ناهار شاهانه ي ما بود. همان نان و حلوايي كه يك روز را به عشقش تحمل كرده بوديم.همان نان وحلوايي كه داروندارمان را به خاطر يك لقمه اش فدا كرده بوديم.
چيزي از نان وحلوا باقي نمانده بود؛ مگر تكه اي از باغچه ي گل منگلي اسد كه به همراه نان و حلوا بلعيده شده بود.
ممسني 19/4/77
هادي فرهادي