هَدُرسَه

     

 

      گلنار مشكي را كه با هزار زحمت پر كرده بود زير بغل گرفت و راهي خانه شد ميرزا دراج در حالي كه به تكه چوبي تكيه زده بود به چشمه خيره شده بود چهره زيباي باغستان هاي پارسالي دشت هاي سرسبز را در ذهن خود تداعي مي كرد همه جا خشك و زردو بي رمق بود چهره آبادي چون گلي پژمرده يا چون مشكي خشكيده يا دشتي تفتيده بود درختان چون پير زنان لاغر اندام گوژپشت  پاي لب گور بودند .

    ديگر خبري از همهمه ي شاد گنجشكان نبود.گويا سنگ در ميانشان انداخته بودند چشمه روستا با زور چون ماري كوچك خود را روي زمين مي كشيد.

خدايار برروي تخته سنگي ايستاده بودوفرياد مي كشيد: 

آهاي بچه ها! همه بياييد. مي خواهيم هدرسه كنيم.

 طولي نكشيدكه تعدادي  پشت سر او به راه افتادند هر كدام دو سنگ در دست داشتند و به هم مي زدند مي خواندند:             

-  هَدُرْسَه وَي هدرسه

       حاتم كيسه سفيد بزرگي بر دوش داشت . جلوي در هر خانه اي كه مي رسيدند فرياد خود را بلندتر مي كردند . بچه هاي كوچكتر كه اولين بارشان بود پيشقدم مي شدند و جلوتر مي رفتند و از همه جا بي خبر بودند. در همين هنگام صاحب خانه با جامي  پر از آب در را باز مي كرد و چون باران آب را بر سر آنهافرود مي آورد . هر كه فرصت مي كرد فرار   مي يافت  هر كه تكان نمي خورد خيس آب مي شد . بچه ها بر مي گشتند باز فرياد مي كشيدند:

-  اوشَه دادي نونشَه بِدِه

-  اوشه دادي نونشه بده

    صاحب خانه هم مي رفت و كاسه اي آرد مي آورد و در كيسه ي آنها    مي ريخت ومي گفت: ازبارون چه خبر ؟ سردسته كه كسي نبود مگرخدايار براي خودش ريشي يك دست سفيد ازپشم قوچ قربوني درست كرده بود.جلو مي آمدومانندآدم هاي حسابي بادي به غب غب گلومي انداخت ومي گفت:

- عرض كنم خدمتتون بارون پشت آن كوه ها ست اگرميل خدا باشه
مي خواهيم برويم بياريمش.تازه اين آردهارا براي توشه ي راه جمع
مي كنيم.جلوي در همه خانه ها همين معركه بود خانه اي كه چيز

به آنها نمي داد يا مثل آسمان آن روز بخيل بود،مورد هجوم شعرهاي بچه ها قرار مي گرفت:

-  حوني گدا هيچي ندا

-  حوني گدا هيچي ندا

-  حوني كه خشكِه خشكِه   

-  پرش تيله مشكه...

خانه اي كه دست دل باز بود.از شعرآنها بي نصيب نبود:  

-  حونه ي گچي پر همه چي

-  حونه ي گچي پر همه چي...

    هدرسه تمام شد كيسه ي آرد پر شده بود.حاتم با زور آن را حمل      مي كرد. به خانه قاسم رفتند. عيال قاسم  زن با سليقه اي بود. فوري آردها را در لگني بزرگ ريخت. با كمك چند تا از دختران آبادي خمير كرد. و چند تا گرده درست كرد.هنگامي كه آرد را خمير مي كردند. قاسم يك ريگ كوچك در خمير انداخته بود.گرده هاي نان  پخته شد. همه مشغول خوردن شدند. آن هايي كه خيلي خيس شده بودند مي لرزيدند و مي خوردند. صداي ريگ زير دندان شاكر شنيده شد. به جاي گرده تا توانست كتك مفصلي خورد.اشك از چشمان شاكر سرازير شد.لقمه زهر مارش شده بود.قاسم دلش به رحم آمد. با هزار زحمت  مانع از كتك خوردن شاكر شد.بعد رو به بچه ها كرد و گفت :

-  بچه ها بارون دست  اُسا كريمه.حالا يكي ضامن شاكر  بشه تا شايد خدا دلش به رحم بيايد و بارون بباره.امراله در حالي كه از نوك انگشتانش روغن مي چكيد  گفت:

 -  من ضامنش مي شوم انشا الله پنج روزه بارون مي باره.

با اين حرف بچه ها دست از جان شاكر برداشتند. با خنده و بگو مگوي  به سوي خانه هاي خود به راه افتادند .

      همه منتظر باران بودند.پيرزنان و پيرمردان در نماز دعا مي خواندند و طلب باران مي كردند. چهارمين روز موعود بود .امرالله حسابي ترسيده بود.

اگر باران نمي باريد كتك مفصلي مي خورد.

      عصر بود آسمان چون قير سياه شده بود همه خوشحال بودند و سجده شكر به جا مي آوردند.دانه هاي باران آرام آرام چون عروس نورسيد ه با ناز پا بر زمين مي گذاشتند زمين هم چون روزه داراني تشنه قطره ها را با ولع نوش جان مي كرد.

      آن شب تا سحر باراني بود.روز بعد هم باران بند نيامد. سه روز پياپي باران مي باريد.هيچ كس مجال بيرون رفتن از خانه را نداشت. دره وسط آبادي مي  خروشيدوسنگ هاي درشت رابر روي هم مي غلتانيد.

     سقف خانه ي قاسم مانند كف آردبيز بود.جاي آباد نداشت.بوگرد نشده بود. حسابي چكه مي كرد. هرچه پاتيل ، كاسه و ظرف داشتند زير چكه ها گذاشتند.اما باز هم كم بود. ديگر چيزي نبود كه زير چكه هاي سقف بگذارند. با ناراحتي سر به سوي آسمان بلند كرد و گفت خدايا :    

                         اَوشَه دادي، جُوم شَه  بِده

 

 

ممسني سيدعبدالله آذرماه 74

هادي فرهادي