کبک خمار چشمه

 

در سايه روشن شب
برخاست بانگ ودادي
افسرده مي گريزد
ابري ز دست بادي

 

رنگي كنار سنگي
سر مي كشد سر سنگ
از باد خامه برخاست
در هم نموده آن رنگ

 

موري گرفته در كام
خالي خيال دانه
تا قوت شب نمايد
بر خوان سبز خانه

 

در زير بال سيمرغ
باغي پر از هيا هو
آرام مي تراود
عطر از لبان شب بو

 

مردي كمين گرفته
آن سو كنار چشمه
تا چينه پر نسازد
كبك خمار چشمه

 

در سايه روشن شب
بلوا دو باره خيزد
نقاش روشنايي
نقشي دوباره ريزد

 

در اين هواي نمناك
كودك نخيزد از خواب
ديگر ربوده از من
ديدار ترد سيماب

ممسنی

 19/ 12/ 75