دستفروش
دستفروش
تازه به شهر آمده بود.كنار دكه اش چمباته زده و به جايي خيره شده بود.درانديشه اي دور و دراز بود.شايد در انديشه روستا.شايد چهره زنش گل بهار را در ذهن مي گذراند.شايد هم دختر كوچكش سحر را در آغوش داشت و مي بوسيد. هر جا بود آنجا نبود.دلش كبوتر سبكبالي شده بود كه در آسمان آبادي پرواز مي كرد.
با صداي نابهنجار مشتري به خود آمد:
- ها ها چته كاكا؟!
- داداش كجا دور مي زني؟
روبه مشتري كرد و گفت:
- بفرما آقا چه مي خواستي؟
- يه نخ وينستون.
باز بر روي صندلي چوبي نشست. به ماشين هاي در حال عبور و به آدم هايي كه مثل مور و ملخ در هم مي لوليدند نگاه مي كرد. كم كم نيمروز مي شد.از صندوق چوبي زير بساطش مقداري نان و چند خيارسبز گنده بيرون آورد.خيارها را قارچ كرد و مشغول ناهارخوردن شد.با چه ولعي
مي خورد.لقمه هاي گنده گنده بر مي داشت.گويا چند شبانه روز است كه چيزي نخورده.
در همين هنگام ماشين سد معبر شهرداري جلويش ترمز كرد.لقمه در دهانش خشك شد.تا لقمه را با زحمت قورت داد و به خود آمد بساطش را بار ماشين شهرداري ديد.حرفي براي گفتن نداشت فقط شروع به التماس كرد:
- تو را به چهار پيرون!
- تو را به پير و پيغمبر!
بخاطر ريش سفيد من اين دفعه ببخشيد.
من عيالوارم زن و بچه دارم …
گوش كسي بدهكار اين حرفها نبود.آنها از اين جور حرفها زياد شنيده بودند، همه تكراري و بي اثر.
ماشين حركت كرد يكي از مأمورين رو به او كرد و گفت :
- بيا شهرداري تا تكليف را روشن كنيم.
ماشين رفت او ماند و بقچه ي ناني و صندوق چوبي زير پايش. به طرف شهرداري حركت كرد. كمي بعد خود را جلوي شهرداري ديد.آنقدر ريشش را گرو گذاشت ،آنقدر اين در و آن در زد، تا توانست وسايلش را همراه با يك فيش جريمه تحويل بگيرد.
باز در همان جاي اولش بساطش را پهن كرد. بانك رو به رو بود. وسايلش را رها كرد. داخل بانك شد تا فيش جريمه را بپردازد. زير چشمي هم وسايلش را مي پاييد. هر چه پول خُرد و درشت داشت، روي ميز جلوي صندوق دار بانك ريخت. همه سوراخ سمبه هاي كتش را تكاند، در حالي كه نگاهي به بيرون و وسايلش مي انداخت، پول ها را شمرد و تحويل داد. صندوق دار بانك به پول هاي پاره پوره ي جلويش خيره شده بود.
سرانجام فيش رسيد را گرفت.از پله ها لنگان لنگان پايين آمد. نگاهي به بساطش انداخت.در جا خشكش زد؛خوب چشمانش را ماليد.
بله! «چالَ بي، خاگُ نَبي »!
بساطش را برچيده بودند. اين بار شهرداري نبود، بلكه دزدي از فرصت استفاده كرده و به او دستبرد زده بود.ديگر پاهايش حركت نمي كرد. چشمانش سياهي مي رفت.
با زور فرياد كوتاهي كشيد:
- آي كمــك!
- مردم به دادم برسيد!
آي دزد! دارو ندارم را بردند!
مردم دور او جمع شدند:
- كو دزد؟
- چي چي تو بردند؟
كمي بعد به خود آمد؛ او بود و همان صندوق چوبي زهوار در رفته ي زيرپايش.
ممسنی(تنگ سام)بهمن 77