بی تو از همهمه ی خاک گذشتم

باز از لحظه پژواک گذشتم

همه تن چشم شدم دیده به دلدار

تن به آتش زدم و پاک گذشتم

با تو مهتاب چه زیبا لب کوچه

تا که از کوچه ی مهتاب گذشتم

آب بر آتش و آتش به رخ آب کشیدم

باز از وسوسه ی خواب گذشتم

تو مگر پنجر بر کوچه نبستی

من از آن پنجره بی تاب گذشتم

دفتر خاطر شب پر ز صفا بود

همچو موج سر سیماب گذشتم

دیگر ازوسوسه ها کوچه تهی شد

بی رمق کودک شبتاب گذشتم

رفت آن شب که نمی خفتی و گفتی

با تو از آتش و از آب گذشتم 

کوچه ی مهتاب 25/1/76 اشکان ممسنی