کوچه مهناب
بی تو از همهمه ی خاک گذشتم
باز از لحظه پژواک گذشتم
همه تن چشم شدم دیده به دلدار
تن به آتش زدم و پاک گذشتم
با تو مهتاب چه زیبا لب کوچه
تا که از کوچه ی مهتاب گذشتم
آب بر آتش و آتش به رخ آب کشیدم
باز از وسوسه ی خواب گذشتم
تو مگر پنجر بر کوچه نبستی
من از آن پنجره بی تاب گذشتم
دفتر خاطر شب پر ز صفا بود
همچو موج سر سیماب گذشتم
دیگر ازوسوسه ها کوچه تهی شد
بی رمق کودک شبتاب گذشتم
رفت آن شب که نمی خفتی و گفتی
با تو از آتش و از آب گذشتم
کوچه ی مهتاب 25/1/76 اشکان ممسنی
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم آبان ۱۳۹۵ ساعت 20:22 توسط هادي فرهادي
|